۲۰۰۹/۱۱/۱۵

بهایی که می پردازند


سال ها پیش، در دهه 30، زمانی که مردم ایالات متحده آمریکا با مشکلات اقتصادی مواجه بودند، سینما یکی از پناهگاه های ایمن برای فرار از سختی های زمانه بود. شاید رز ارغوانی قاهره  (وودی آلن) یکی از بهترین فیلم هایی باشد که شرایط آن دوران خاص را به تصویر کشیده است. این ماجرا چند سال بعد دوباره و این بار در وسعتی جهانی اتفاق افتاد. یعنی پس از جنگ جهانی دوم. مردم، خسته از جنگی که تاثیر خود را در اقصی نقاط دنیا پراکنده بود، به سالن های سینما می رفتند تا شاید درد و رنج های جنگ و دوران پس از آن را برای مدتی به فراموشی بسپارند. حتا چند وقت پیش در خبرها خواندم که امسال نیز به دلیل بحران اقتصادی جهانی، تعداد افرادی که به سینما رفته بودند، بسیار بیشتر از سال پیش بوده است. مسلما" این آدم ها به سینما نمی رفتند تا فیلم هایی متفکرانه تماشا کنند. چیزی که سینماروندگان را جذب می کرد، دنیایی فانتزی، شیک و خیال انگیز بود که درست مقابل آن چیزی بود که در زندگی واقعی شان اتفاق می افتاد.
موزیکال ها و ملودرام های رمانتیک بهترین اتفاقی بودند که می توانستند در سینمای آن روزها بیفتند. آدم هایی شیک با زندگی هایی پر زرق و برق و اشرافی که فارغ از تمام دردهای زندگی آواز می خواندند و می رقصیدند و هر شب به کوکتل پارتی می رفتند. هنوز خاطره ی رمانس های موزیکال جینجر راجرز و فرد آستر در صفحات تاریخ سینما می درخشد.
در سینمای قبل از انقلاب ایران هم می شد چنین چیزهایی را به شکل دیگر تماشا کرد. آدم هایی فقیر که به واسطه اقبال یا درستکاری شان، با شخصی آشنا می شدند که زندگی شان را از این رو به آن رو می کرد و این وسط رقص بود و کافه و میری و ظهوری که دایم تکه پرانی کنند و دنیای زیبایی را خارج از آنچه که در زندگی مردم جاری بود، به آن ها هدیه دهند. استاد تهامی نژاد چه زیبا این سینما را «رویاپرداز» نامیده است.
به هرحال هر وقت یاس اجتماعی بر مردم غالب می شود، سینما یکی از شیوه های درمانی روح برای مردم خسته و مایوس است.
این روزها سینمای هنری یا روشنفکرانه یا جدی تر ایرانی به محاق رفته است. کسی حوصله دیدن فیلم های جدی را ندارد. روی پرده سینما فیلم هایی کوچک،‌ کم هزینه و سرشار از لودگی و اشرافی گری نقش بسته و اگر فیلم جدی ای بتواند از سد جریان مرموز اکران بگذرد، باید چنان پرستاره و دهان پرکن باشد تا بتواند مخاطب را به سوی خود بکشاند. کسی حوصله فکر کردن ندارد این روزها. انگار فیلمساز باید از یک سال قبل پیشگویی کند که مخاطب در سال آينده چه حال و روزی خواهد داشت تا زمانی که نوبت اکران فیلمش رسید، بتواند جوابگوی نیاز مخاطبان خود باشد.
جریان مرموزی که نمی گذارد فیلم های خوب و جدی اکران شوند و یا اکران آن ها را محدود می کند، یک سوی قضیه است و مخاطبی که پیگیرانه به تماشای فیلم هایی می نشیند که بازیگران ثابت تلویزیونی را در لوده ترین شکل خود نمایش می دهد، یک چیز دیگر. اگر امروز تقوایی ناخدا خورشید دیگری بسازد، یا بیضایی شاید وقتی دیگر را تکرار کند یا حتا رخشان بنی اعتماد روسری آبی تازه ای بسازد، شاید مخاطبان زیادی را جلب کنند، اما بی تردید در مواجهه با آثار کم اهمیت، لوده و سرسری ای که کمدی نامیده می شوند، رقابت دشواری خواهند داشت.
اما همان طور که قبلا" اشاره کردم، مساله این است که این ماجرا سال های سال است که در سینمای جهان و ایران وجود دارد. شرایط اجتماعی امروز ایران ایجاب می کند تا آثاری کم اهمیت برای مخاطبی ساخته شود که حوصله حرف های جدی ندارد؛ که خود در شرایطی فوق العاده جدی گیر افتاده و دست و پا می زند. مخاطب امروز فیلم های ایرانی، دلش می خواهد کمی بخندد. می خواهد عشق های بسامان ببیند. دلش می خواهد زندگی های شیک و بی غم تماشا کند. دوست دارد آدم های فقیری را ببیند که دست روزگار چمدانی پرپول، دختری زیبا رو، اتومبیلی شیک و خانه های دوبلکس با حیاطی بزرگ برایشان مهیا می کند.
هنرمند جدی، این روزها را به سختی به سر خواهد کرد. ببینید در هفته چند هنرمند و نویسنده را داریم از دست می دهیم. داشتم فکر می کردم شاید این آخرین بهایی است که در این روزها یک هنرمند می تواند بپردازد. مهدی سحابی می میرد تا نامش این طرف و آن طرف گفته شود و مایی که با خواندن ترجمه هایش بزرگ شدیم، از او یادی کنیم و نسل بعد ما یا حتا هم نسلان ما که جا مانده بودند، شاید به سراغ کتاب هایش بروند و پروست و استاندل و فلوبر را از دریچه او بشناسند. عباس شباویز بمیرد تا نام قیصر و سینمای متفاوت ایران یک بار دیگر زنده شود و مخاطبان یادی از آدم هایی کنند این روزها جایشان در سینمای ایران خالی است. جمشید لایق از میان مان برود تا چند هنرمند تاتر جلوی تالار وحدت جمع شوند و زیر تابوتش را  بگیرند تا شاید اندک مخاطب احتمالی تاتر، یادشان بماند که یک سری به تاتر شهر بزنند.
ترسناک است فکرم. اما به نظرم در این روزها آخرین چیزی که برای هنرمند جدی باقی مانده، این است که بمیرد.
گفتم که این دوران دوران گذار است. بارها پیش آمده و بارها گذشته است. قیمتش اندک قدردانی و شاید کنجکاوی کوتاه مدتی است که مخاطب احتمالی به خرج خواهد داد.
اما سوال اینجاست که آیا مرگ هنرمند، در تسریع این دوران گذار تاثیری خواهد گذاشت؟ آیا بهایی که پرداخت می کنند - جانشان - آمدن روزهای بهتر را جلو خواهد انداخت؟ و این که آیا درمانی برای این جامعه خموده وجود دارد؟ به گمانم روزهای سختی پیش رو داریم.

5 نظرات:

اهور گفت...

گفته اند مرگ تنها چیزیست که چاره ندارد و بی بازگشت است . آدمها که هنرمندان هم جزو آنهایند، می میرند و ما در پی مردنشان می توانیم حس مرده پرستی مان را ارضا کنیم. اما به گمان هنر مردنی و نامیراست هر چند که گاهی به محاق فرو رود ... بی گمان روزی سر بر خواهد آورد.

ناشناس گفت...

سلام
چه غمی در نوشته شما نهفته بود.

هر وقت با دوستان سینماگر ( آماتور ) دور هم جمع میشیم یک سر صحبت سر همین مسائل هست استاد .

سینمایی که به ابتذال کشیده شده است و آیا فردا جایی برای افرادی که میخواهند فیلم هنری بسازند ، هست؟

یکی از دلایلی که بعضی وقتا از انتخاب خودم پشیمون میشم همین است .

راستش پست معرفی سریال ها شما برای کسانی که میخواهند انتخاب درستی داشته باشند بسیار عالی بود، سریال V که به تازگی از ABC داره پخش میشه هم جالبه .

من هر وقت پیش اساتیدم میرم ازشون یک سوال می پرسم بهترین فیلم و کتاب سینمایی ( فیلمنامه و تئوری ها ) که خوندید چی بوده ؟

خیلی خوشحال میشم برای پیشرفت در زمینه سینما ، شما هم یک پست در این زمینه داشته باشید.

DD

ماکان مهرپویا گفت...

دوست من
فکر نمی کنم حالاحالاها برای ما جایی باز بشه که بتونیم فیلم خودمون رو بسازیم. به خاطر همین هم باید مقاومت کرد. فکر می کنم توی این روزها اگر حتا بهمون آگهی پفک هم بدن که بسازیم باید کارمون رو درست انجام بدیم. حتا ساده ترین کارها رو هم باید با دقت و ظرافت ساخت تا یادمون نره که جون به جونمون کنن تو کار هنر هستیم.
V هم بدک نیست. اتفاقا" می خوام یک چیزی در موردش بنویسم اما منتظرم یک کمی بره جلوتر.
در ضمن اگر فیلم یا کتاب خوبی خوندم حتما معرفی می کنم.
ارادت.

ناشناس گفت...

سلام
نمی خواستم در جواب کامنتی بذارم ، ولی واقعا شماها یک قربانی هستید مطمئنا کسی که تا فوق لیسانس سینما با این همه محدودیت این رشته در ایران ادامه می دهد ، قصد ندارد استاد دانشگاه شود دوست دارد فیلم بسازد ولی تا افرادی مانند این آن هستند که به زور دیپلم گرفتند با استفاده از بند پ فیلمساز شده اند کی نوبت شماها میشود .
راستی این کاغذه که در عکس جلوی صورتت گرفتی ، میخوای وایت بالانس کنی? شوخی کردم .یادش بخیر اولین پروژه فیلمسازی 4 تا آدم که تا حالا تو عمرشون دوربین بزرگتر از هندی کم ندیده بودن بهشون پی دی 170 داده بودند گفته بودند برید واسه خودتون مستند بسازید تنها کاری هم که از کلاس فیلمبرداری یاد گرفته بودند همین وایت بالانس بود که اونم یادشون رفته بود انجام بدن.
تا ببینیم فرداها چه میشود!

ما بیشتر

DD

ناشناس گفت...

سلام اقا از جشنواره فیلم کوتاه تهران چه خبر؟تو بوشهر پخش همزمان بود ما که تاسف خوردیم واسه فیلمهای قشنگشون!

ارسال يک نظر