صبح چهارشنبه است و باید بروم آن سر شهر برای تدریس. برای من که ساکن غرب تهران هستم، رانندگی به سمت انتهای شرقی شهر دستکمی از یک مسافرت ندارد. صبح های چهارشنبه فلاسک چای را به همراه کمی نقل و نبات توی ماشین می گذارم و راه می افتم. اتوبان یادگار، اتوبان چمران، اتوبان مدرس، اتوبان صدر، اتوبان بابایی و اتوبان باقری را برای رسیدن به مقصد باید طی کنم. برای برگشتنم هم باید از باقری، همت، مدرس، چمران، نیایش و یادگار بگذرم تا به خانه برسم.
اما با نزدیک شدن به روزهای پایانی سال، این عذاب الیم دردناک تر از گذشته شده است. هجوم آدم هایی که تازه یادشان افتاده سال تمام شده و هنوز کارهای ناتمامی دارند که باید سال تمام نشده انجامشان دهند، رسما خیابان ها و اتوبان ها را قفل کرده است. بزرگراه ها آرامگاه شده اند، خیابان ها درایو این سینما و پیاده روها بازار مکاره. تازه وقتی که می رسی جای پارکی وجود ندارد و باید توی کوچه پس کوچه ها و با روشی به سبک رانندگان حرفه ای Top Gear ماشین را در جایی که چشمی نیم متر کوچک تر از طول آن است پارک کنی!
بعد هم کلاس و شاگردانی که یک هفته لای کتاب را باز نکرده اند و حتما انتظار دارند بدون تلاش و با معجزه ای الهی و دعای خیر پدر و مادر رتبه تک رقمی کنکور را از آن خود کنند و...
کلاس که تمام می شود ازخیابان ها و کوچه ها می گذرم و چندباری گم می شوم تا بالاخره ماشین را پیدا می کنم. می نشینم و می گذارم Sade کمی برایم بخواند تا حال و هوایم عوض شود. بعد به دوستی زنگ می زنم تا قرار امشب را یادآوری کنم. اما خطم یک طرفه شده و آدمی که دکمه یک طرفه شدن خط را زده فکرش را نکرده که دو روز تعطیل پیش رو داریم و اصولا آدمیزاد اگر عقل نداشته باشد باید رحم داشته باشد و اگر رحم هم نداشته باشد، باید برود کاره ای شود!
در راه برگشت شش بار نزدیک است که تصادف کنم. ماشین های عقبی مرتب به پشت ماشین جلویی شان می زنند و هر سری چهار پنج ماشین به همین صورت پشت هم قطار می شوند. عادت فاصله گرفتن از ماشین جلویی - به رغم فحش و چراغ و بوق دایمی ماشین های پشت سرم - هر شش بار کمکم می کند تا تصادف نکنم. یاد فیلم درایور می افتم که چقدر تاکید می شد روی سرعت عملش در تعویض دنده و گرفتن کلاچ و ترمز. اما اینجا همه یک پا درایور هستند! در کسری از ثانیه باید دنده را معکوس کنی، کلاچ را بگیری و ترمز را فشار دهی و دکمه فلاشر را هم بزنی تا ماشین عقبی بفهمد که باید او هم همین کار را بکند و در عین حال خاکستر سیگارت را هم از پنجره دور بریزی و احیانا از آینه پشت سرت را نگاه کنی و محاسبه کنی که چقدر امکان له شدن صندق عقبت وجود دارد!
خلاصه می رسم خانه و سریع تلفن را برمی دارم تا به دوستم بگویم که قرار کذایی چه شد که می بینم تلفن به طور کلی از چرخ گردون حذف شده! نه بوق آزادی نه نویزی نه هامی... هیچ!
به امید این که یکی پیدا شود و با من تماسی بگیرد، می نشینم و تلویزیون را روشن می کنم. بازی ایران و تایلند را نشان می دهند. ویژگی این بازی در این است که ایران هیچ مهاجمی در اختیار ندارد و دروازه بان تایلند بهترین بازیکن میدان است و هیچ تیمی نمی تواند به ایران گل بزند. کم مانده که میمون های چوبی روی پیشخوان شومینه هم به زبان بیایند و این ها را تکرار کنند. از بس که «آقای علیفر همکار خوبمون در استادیوم آزادی» این موضوع را تکرار می کند! ویژگی دیگر در پخش مستقیم این بازی در این است که کارگردان تلویزیونی به فکر ماست و می خواهد خدای نکرده از شدت هیجان سکته نکنیم. به خاطر همین هم هر زمان که تیم ایران به سمت «تیم درجه سه تایلند» حمله می کند، تصویر را سوییچ می کند روی نیکمت و قطبی و کوه و آسمان و فلانی که دارد در نیمه زمین قدم می زند! این بازی پرهیجان در نهایت به نفع تیم ملی جمهوری اسلامی ایران با تک گل جواد نکونام «که بی خود این همه راه را تا ایران نیامده بود» به پایان می رسد و من بارها و بارها تلفن را چک می کنم و هربار دریغ از یک صدای ناچیز!
دارم فکر می کنم که بروم پشت بام و با دود به دوستان خبر بدهم که با من تماس بگیرند که بالاخره یکی به موبایل یک طرفه من زنگ می زند و ازش می خواهم تا با 17 تماس بگیرد و خرابی تلفن را اعلام کند. تا ساعت 12 شب خرابی تلفن مشغول بررسی است. این را گویا خانمی که صدایش در 17 ضبط شده برای دوستم تکرار می کند. وقتی که مطمئن می شوم که شهر خوابیده امپ را روشن می کنم و پس از ایجاد مقادیری صدای ناهنجار می روم سر وقت فیلم ها و...
یک بابایی وجود دارد به اسم دیدگاه. این آدم کارش زیرنویس فارسی گذاشتن برای فیلم هاست. البته دستش درد نکند اما دی وی دی هایش چندتا مشکل اساسی دارند:
1- فرمت دایو ایکس با فرمت دی وی دی فرق می کند. البته ایشان اعتقادی به این ماجرا ندارند و گویا تا به حال هم کسی پیدا نشده که فرق این دوتا را «پیش چشمشان بگذارد.»
2- یک زمانی یک کتابی منتشر شده درباره ی این که چگونه یک آدم بی سواد استاد کامپیوتر شده بود. عکس یک پیرمرد روستایی را هم روی جلد انداخته بودند. آقای دیدگاه و احیانا همکارانشان هم بی آنکه بویی از زبان انگلیسی برده باشند، ترجمه می کنند.
3- نکته جالب توجه اینجاست که بنده خدا این قدر به زبان فارسی معتقد است که زیرنویس انگلیسی فیلم را به طور کلی پاک می کنند تا خدای نکرده بچه های مردم گمراه نشود.
4- بی ناموسی کلامی پیش از محسن نامجو در زیرنویس فارسی فیلم های ایرانی وجود داشته. شک نکنید.
5- بدبختی اینجاست که دی وی دی ها مثل تخم مرغ شانسی هستند. تا بازش نکنی نمی فهمی که دست گل چه بابایی را باید تماشا کنی.
به هرحال یک فیلم برزیلی می بینم و مفرح می شوم از دیالوگ های استعاری آن! بعد می زنم شبکه سه و می بینم که گویا دوتا بازی حسابی را از دست داده ام. بعد می نشینم و کمی فکر می کنم که از کی تا حالا از ندیدن یک بازی فوتبال ناراحت می شوم! از بس که کاری ندارم و خسته ام!
تلفن که نباشد اینترنت هم خبری نیست. عضلاتم درد گرفته. احساس بی قرار می کنم. می روم سر یخچال و شامی سر هم می کنم تا حداقل شکمم در آن دنیا از دستم راضی باشد.
خلاصه تا طرف های شش صبح الهیات ترجمه خواندم. بعد خوابیدم.
ساعت 9 صبح دوستم به من خبر می دهد که 17 اعلام کرده مشکل تلفنم برطرف شده. با این حال تا سه ساعت بعد تلفن همچنان مرده است. بالاخره 12 ظهر تلفنم درست می شود. پیش خودم این طور تصور می کنم که ساعت 12 ظهر آقا یا خانم محترم مخابرات ماگ قرمزش را که رویش نوشته نسکافه و تویش پر از ترک های رنگ چای است را برداشته و رفته سمت آبدارخانه تا برای خودش چای بریزد. قوری را که برداشته یادش افتاده که یک بدبختی درست 24 ساعت است که تلفن ندارد و به شکلی التماس گونه هر نیم ساعت یک بار تماس گرفته تا مشکل تلفنش حل شود. پس پیش خودش تکرار می کند که یادم باشه درستش کنم. بر می گردد سر میزش و دکمه را فشار می دهد و خلاص!
یعنی باور کنم که در این روزهای پایانی سال که آدم ها در آستانه ی نو شدن سال به هم تنه می زنند و به ماشین هم می کوبند و فالوده ی فحش و بوق به همدیگر حواله می دهند و تلفن همدیگر را جواب نمی دهند و دستمزد آدم هایی که صادقانه برایشان کار کرده اند را نمی دهند و ... کسی پیدا شده که بعد از 24 ساعت موقع چای ریختن یاد من افتاده و دکمه لعنتی را فشار داده؟
گاهی اوقات آدمیزاد اگر می خواهد یک روز دیگر را هم به هرجان کندی سر کند باید به خودش دروغ بگوید.
لعنت به روزگاری که دروغ مرهم است.


سلام
پاسخحذفمتن که داشتم میخوندم، یادم افتاد که بهتر بود می رفتی و با دود به دوستات خبر میدادی که دیدم خودت هم به این نکته اشاره کردی.
میدونی سال پیش وقتی عید شد اولش رفتم یکی از دوستام بیرون دیدم یک چند تا هم در مسنجر. هر کدوم که میگفتن عیدت مبارک سال نو مبارک فقط میگفتم که چی اصلا چه فایده ای داره راستش خیلی وقته عیدا واسم هیچ فرقی نداره 2 سال پیش که انقدر برام عید بی اهمیت بود سر سال تحویل اصلا پیش خانواده نبودم تو خلوت خودم بود!
حالا هم حکایت بعضی از انسان هاست که خودشونم نمی دوند چی میخوان. فقط منتظرن شب روز بشه، روزم شب، یک عیدی بیاد بره خلاص.
میدونی از نظر من عمق فاجعه این نوشته کجاست. که نشستی بخاطر بیکاری فوتبال ایران رو تماشا کردی. هیچی از این بدتر نیست که روزی بشه برای پر کردن وقتت فوتبال باشگاه های ایرانی رو تماشا کنی. البته به این اعتقاد رسیدم که فرار از زندان دوبله شده هم چندان فرقی با فوتبال باشگاه های ایران نداره؟ داره؟
منم بهتر بجای این حرفا برم و تا 1 ساعت دیگه امتحان کاردانی به کارشناسی بدم چون اونوقت میشم اقای مهندس اره اقای مهندس. خندم میگره تو این مملکت چقدر مهندس و دکتر داریم ولی لوله کش ندارم. جوش کار نداریم و ... نداریم بعدش مجبوریم بریم از خارج ( احیانا افغانستان ) نیرو وارد کنیم.
راستی من هر وقت گفتم این نیز بگذرد اتفاقات بدی برام افتاده. ولی چیکار کنیم عادت کردیم که تقصیرات سر سرنوشت، قضا و قدر ..... بندازیم.
این نیز بگذرد.