۲۵ آوریل ۲۰۱۰

غم هر بوده و نابوده تا چند / حکایت گفتن بیهوده تا چند

این طور به نظر می‌رسد که از امروز سیستم بلاگر هم مورد عطوفت قرار گرفته و طبق روال تاریخی مملکت که پاک کردن صورت مساله ساده‌تر از حل آن است، همه‌ی وبلاگ‌های تحت بلاگر صرف نظر از زبان و گرایش و موضوع، نیمچه فیلتر شده‌اند.
این سومین بار است که مجبورم به دلیل اشکالات پیش آمده در فضای سیستم بلاگ، محل سکونتش را عوض کنم. بار اول پرشین بلاگ که با نظر دولت اصلاحات کلا" از پهنه‌ی گیتی حذف شد. بار دوم بلاگفا که آن هم به دلیل سرویس‌دهی فوق‌العاده بد از خیرش گذشتم و حالا هم این یکی با این وضعیت...

راستش نمی‌خواستم فعلا" و تا زمان رسیدن به نتیجه قضیه را علنی کنم، اما حدود چند ماه است که دارم روی سایتی مستقل که شامل نوشته‌ها، ترجمه‌ها و نمونه کارهایم باشد کار می‌کنم. مدتی ماجرای سایت به دلیل کارهای زیادی که ومستند روی دوشم انداخته بود، عملا" به حاشیه رفت و بعد هم چند پروژه موازی باعث شد که سایت در همان ابعاد اولیه باقی بماند. حالا فرصت خوبی است که برگردم و مدتی روی سایت جدید وقت بگذارم تا به نتیجه برسم.

به هرحال با این وضعیت مجبورم که این وبلاگ را همینجا متوقف کنم. به زودی با راه اندازی سایت شخصی حتما" دوستان را در جریان خواهم گذاشت. از آنجا که سیستم کامنت بلاگر مشمول فیلترینگ شده، اگر در این مدت بخصوص در زمینه امتحانات کنکور و کارشناسی ارشد و دوره‌های علمی کاربردی سوالی داشتید، از طریق ای میل makanmehr@gmail.com با من تماس بگیرید.

خوش باشید و سلامت.
به امید روزی که همه در فضایی امن و پر از اعتماد متقابل زندگی کنیم.


دلا تا چند از این صورت پرستی
قدم بر فرق هستی زن که رستی
غم هر بوده و نابوده تا چند
حکایت گفتن بیهوده تا چند
چو رندان خیز و چابک دستیی کن
ز جام نیستی سر مستیی کن
رها کن عقل و رو دیوانه میگرد
چو مستان بر در میخانه میگرد
که از میخانه یابی روشنائی
کنی با پاکبازان آشنائی
دم از غم زن اگر شادیت باید
خرابی جو گر آبادیت باید
مزن چون نار در خون جگر جوش
بهی خواهی چو به پشمینه میپوش
وگر خواهی ز محنت رستگاری
بکمتر زان قناعت کن که داری
سریر سلطنت بی داوری نیست
غم صاحب کلاهی سرسری نیست
برو چشم هوس را میل درکش
پس آنگه خرقه را در نیل درکش
طمع گستاخ شد بانگی بر او زن
هوس را نیز سنگی در سبو زن
از آن ترسم که چون میبایدت مرد
تو آری گرد و دیگر کس کند خورد
اگر روحت ز آلایش سلیم است
رسیدن در صراط المستقیم است
وگر در چاه نفس افتی به خواری
تو معذوری که بینائی نداری
در این منزل که هم راهست و هم چاه
علایق هر یکی غولی است بگریز
چو مردان باره‌ی دولت برانگیز
به افسون خواندن از این غول بگریز
چو طاووس سرابستان جانی
چو باز آشیان لامکانی
از این بیغوله‌ی غولان چه خواهی
نه جغدی خانه در ویران چه خواهی
در این کشتی که نامش زندگانیست
نفس را پیشه در وی بادبانیست
نشاید خفت فارغ در شکر خواب
فتاده کشتی از ساحل به گرداب
در این گرداب نتوان آرمیدن
بباید رخت بر هامون کشیدن
از این دریا مشو یک لحظه ایمن
منت خود این همی گویم ولیکن
بدین ملاحی و این ناخدائی
از این گرداب کی خواهی رهائی
به بادی بشکند بازار دنیا
به کاری می‌نیاید کار دنیا
نه جای تست زین دل گوشه بردار
رهت پیشست رو ره توشه بردار
ترا جای دگر آرامگاهی است
وز این سازنده‌تر آب و گیاهی است
در آنجا بینوایانرا بود کار
در آن کشور گدایانرا بود کار
در او درمان فروشان درد خواهند
تنی باریک و روئی زرد خواهند
ندارد سرکشی آنجا روائی
به کاری ناید آنجا پادشائی
بر این عرصه مشو کژرو چو فرزین
دغا باز است گردون مهره برچین
ادای بد مکن با قول کج بار
که آرد بدادائی مفلسی بار
اگر خوش عیشی و گر مستمندی
در این ده روزه کاینجا پای بندی
چو عنقا گوشه‌ی عزلت نگهدار
مرو بر سفره‌ی مردم مگس وار
تردد در میان خلق کم کن
چو مردان روی بر دیوار غم کن
نمی‌بینی کمان چون گوشه گیر است
بر او آوازه‌ی زه ناگزیر است
مجرد باش و بر ریش جهان خند
ز مردم بگسل و بر مردمان خند
مکن زن هر زمان جنگی میندوز
ز بهر شهوتی ننگی میندوز
که از بی‌غیرتی به پارسائی
بدیوثی نیرزد کدخدائی
علائق بر سر خاکت نشاند
مجرد شو که تجریدت رهاند
غنیمت مرد را بی‌آب و رنگی است
خوشی در عالم بی‌نام و ننگی است
خراب آباد دنیا غم نیرزد
همه سورش بیک ماتم نیرزد
در این صحرای بی‌پایان چه پوئی
غنیمت زین ره ویران چه جوئی
از این منزل که ما در پیش داریم
دلی خسته روانی ریش داریم
بیابانی است کو سامان ندارد
رهی دارد که آن پایان ندارد
بدین ره رفتنت کاری است مشکل
نه مقصودت نه مقصد هست حاصل
در این ویرانه گر صد گنج داری
وزین کاشانه گر صد رنج داری
گرت کیخسرو جمشید نامست
ورت خلق جهان یکسر غلامست
به وقت کوچ همراهی نیابی
ز کوهی پره‌ی کاهی نیابی
چه خوش میگوید این معنی نظامی
به رغبت بشنو ای جان گرامی
« که مال و ملک و فرزند و زن و زور
همه هستند با تو تا لب گور »
» روند این همرهان چالاک با تو
نیاید هیچکس در خاک با تو »
کجا آن کو از این ماتم نگرید
کدامین سنگدل زین غم نگرید
در این بستان گل و نرگس که بوئی
همان سرو و همان سنبل که جوئی
دلم میگردد از گفتن پریشان
ولی چون بنگری هریک از ایشان
رخ خوبی و چشم دلستانیست
قد شوخی و زلف نوجوانیست
از این منزل هرآنکو بر نشیند
کسش دیگر در این منزل نبیند
به وقت خود چو مردان کار دریاب
مشو غافل که این گردنده دولاب
ندارد کار جز نیرنگ سازی
فغان زین حقه و زین حقه بازی
یکی از مبدی پرسید در راز
ز جور چرخ و از انجام و آغاز
جوابش داد از احوال این دیر
که دایم میکند گرد زمین سیر
حقیقت کس نشانی باز ندهد
کسی نیز از فلک آواز ندهد
اگر چه سست مهری زود سیر است
چنین در دور تا دیده است دیر است
در این پرده خرد را نیست راهی
ندارد دانش آنجا دستگاهی
بدین چشمه که نورت میفزاید
بدین ایوان که دورت مینماید
به پای جسم چون شاید رسیدن
به بال روح می‌باید پریدن
طلسمی این چنین از دور دیدن
کجا شاید در احکامش رسیدن
از او جز دور سامانی نبینی
تر آن به که خاموشی گزینی
نصیحت گر ز مبد گوش داریم
همان بهتر که لب خاموش داریم
بجز توفیق یاری نیست اینجا
بجز تسلیم کاری نیست اینجا
جهانرا بی‌ثباتی رسم و دین است
همیشه عادت دنیا چنین است
کسی آغاز و انجامش نداند
همان بهتر که کس نامش نداند
خود این احوال ما گر گوش داری
نبینی روی کس گر هوش داری
نیازی عشق و دل در کس نبندی
دگر چون ابلهان بر خود نخندی
عبید از کار دنیا دل بپرداز
دگر ره بر سر افسانه شو باز

(عبید زاکانی)

3 نظرات:

  1. با سلام
    ادرس وبلاگ شما رو از سایت دوران دانشجویی پیدا کردم و
    گمان میکنم شما بتونید راهنماییم کنید
    من یک ادم 26 ساله هستم که فعلا کارگرم
    سالها قبل در رشته ریاضی تحصیل میکردم درسم خوب هم بود اما بخاطر بی علاقگی و عدم رضایت از رشته ام روز به روز افت کردم و کارم به تک ماده و جبرانی و غیره رسید
    تا به پیشنهاد دوستی تغییر رشته دادم و تجربی شدم
    دروس زیست و شیمی برایم جذابتر بود ولی باز هم ان چیزی نبود که من در پی ان بودم
    پس بیخیال درس شدم و به سربازی رفتم و
    وقتی برگشتم حیران بودم که چه کنم
    یادم رفت بگویم که در تمام این سالها همیشه ایده یا
    داستانی که به ذهنم میامد در گوشه کتابی ، پشت روزنامه ای ،








    یا در گوشه کاغذ باطله ای مینوشتم تا بادم نرود
    بارها سعی کرده ام به صورتی به جایی متصل شوم و
    داشته خودم را محک بزنم اما راه به جایی نبرده ام
    فکر میکنم اگر هم استعدادی داشته باشم در زمینه
    همین نوشتن باشد
    راه نوشتن را میدانم اما شیوه و روش بسط و توسعه ایده ام را نابلدم
    خواستم از شما راهنمایی بگیرم و بپرسم چگونه و از کجا شروع کنم و چطور میتوان پیش رفت(حداقل اش بدانم که چه در چنته دارم )

    پاسخحذف
  2. زنده ای؟
    DD

    پاسخحذف
  3. امیدوارم موفق باشید

    پاسخحذف